محل تبلیغات شما

خورشید سالهاست از این حوالی بارش را بسته است 

و تاریکی آنقدر جایش را پر کرده که گویی تا مدت ها

حتی حرف زدن از روشنایی هم کمی دور از باور  به نظر بیاید .

با خودم فکر میکنم اگر دلتنگ شدن  هایی که گاهی سراغمان می آید  نبود شاید  همچون کتاب هایی که سال هاست غباری جلد آن را پوشانده خودمان را  فراموش میکردیم  .

یا همان کوچه هایی که هیچ کس دگر از آنها رد نمی‌شود و خانه هایی که روزی تمام دنیای ساکنانش بودند . 

در وصف این تاریکی واژه ها تمام می‌شوند گویی کلمات بازیشان گرفته . 

شاید در این دنیای ماشین ها ،ساختمان های بتنی ، سازه های سر به فلک کشیده دیگر نتوان  به آسمان خیره شد و در خیال خویش پرواز کرد به آن دور دست ها، و زیبایی را تصور کرد که شهر را در آغوش خود گرفته .

اخر مگر میشود عاشق آسمان شد وقتی غباری سیاه و کدر  با توجیهی به اسم مدرنیته دست بر گلوی این تمدن به ظاهر مترقی شده است.

 و جهانی را دارد در باتلاق خودش غرق میکند .

 از روزی میترسم که دیگر دلمان برای چیزی تنگ نشود 

از روزی که فکر به آینده ای که پایانش به مویی بند است باعث نابودی  لحضه لحضه های عمرمان باشد .

طبیعت سرد ارغوان ها

جهانی با قلب آهنین

این یکی را نمیدانم

هایی ,روزی ,های ,غباری ,آسمان ,تمام ,هایی که ,اخر مگر ,گرفته اخر ,مگر میشود ,میشود عاشق

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

گوشه ی دنج